تبليغاتX
خواندنی های دفاع مقدس

بسم رب شهدا و صدیقین

تسلیت

 

تاسوعا و عاشورای حسینی بر تمامی مسلمانان جهان

 

تسلیت باد


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ساعت 21:28 موضوع | لینک ثابت


شعر

 

قيامت

 

خاك آشفته ي اين دشت،زيارت دارد

 

لحظه در لحظه غمش رنگ قيامت دارد

 

با تواي سبز ترين فصل خدا روي زمين

 

با تو امشب دل تنگم سر صحبت دارد

 

اي غريبانه ترين حادثه در مرز جنون

 

قاب اين سنگر كهنه،به تو عادت دارد

 

تو گذشتي كه غمت زمزمه ي عشق شود

 

سفرت خوش كه تنت عطر شهادت دارد

 

برو از فلسفه ي خواب زمين بالا تر...

 

زخم تو با دل خورشيد،قرابت دارد

 

برو تا مرز شكفتن كه زمين جاي تو نيست

 

تو بزرگي و دلت عطر شهادت دارد!...

 

                                         فاطمه طارمي

 

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


تبریک

میلاد با سعادت غریب الغربا امام علی بن موسی

 

 الرضا (ع) بر تمامی مسلمین جهان مبارک باد.

 

 


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در شنبه شانزدهم مهر 1390 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت


داستانک

 

 

رزمنده گمنام

 

 برای چند دانشگاه فرانسه‚تقاضای پذیرش فرستاده بود.همه جوابشان مثبت بود.خبر دادند یکی از

 

 دوستانش که در آن جا درس می خواند‚آمده ایران‚رفته بود خانه شان.دوستش گفته بود:«یک بار

 

 رفتم خدمت امام‚گفتند به وجود تو در ایران بیشتر نیازه.منم برگشتم.حالا تو کجا می خواهی

 

بری؟»منصرف شد.

 

...نزدیک عملیات بود.می دانتستم دختر دار شده.یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده

 

بیرون.گفتم:«این چیه؟»گفت:«عکس دخترمه.»گفتم:«بده ببینمش.»گفت:«خودم هنوز ندیدمش.»

 

 گفتم:«چرا؟» گفت:«الان موقع عملیاته.می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده.باشه بعد.»

 

...وقتی از عملیات خبری نبود‚می خواستی پیداش کنی‚باید جاهای دنج را می گشتی‚پیداش که

 

می کردی‚می دیدی کتاب به دست نشسته‚انگار توی این دنیا نیست.ده دقیقه وقت که پیدا می

 

کرد‚می رفت سر وقت کتاب هایش.

 

...از همه زود تر می آمد جلسه‚تا بقیه بیایند‚دو رکهت نماز می خواند. یک بار بعد از جلسه

 

کشیدمش کنار و پرسیدم:«نماز قضا می خواندی؟» گفت:«نماز خواندم که جلسه به یک جایی

 

برسد.همین طور حرف روی حرف تل انبار نشه.»

 

چند روز قبل از شهادتش‚ازسردشت می رفتیم باختران.بین حرفاش گفت:«بچه ها!من دویست

 

روز روزه بدهکارم.»تعجب کردیم. گفت:«شش ساله هیچ جا ده روز نموندم که قصد روزه

 

 کنم.»می گفت:«در دوره آخر از زمان به کسی می گن منتظر که منتظر شهادت باشه...»

 


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در یکشنبه دهم مهر 1390 ساعت 21:16 موضوع | لینک ثابت


تسلیت

 

شهادت جانسوز رئیس مذهب شیعه امام جعفر صادق

 

 علیه السلام تسلیت باد

 

سلام من به مدینه ، به غربت صادق

 

سلام من به بقیع و به تربت صادق

 

سلام من به مدینه ، به آستان بقیع

 

سلام من به بقیع و کبوتران بقیع

 

سلام من به مزار مطهر صادق

 

که مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

 

سلام من به تو ای ماه فاطمی بقیع

 

سلام من به تو ای یاس هاشمی بقیع

 

 

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

 

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

 

میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

 

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

 

دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

 

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

 

اگر تمام ملائک زگریه می مردند

 

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

 

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

 

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

 

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

 

زمینه های  زمین خوردنش فراهم بود

 

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

 

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

 

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

 

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

 


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در جمعه یکم مهر 1390 ساعت 18:53 موضوع | لینک ثابت


خاطره

کمپوت

 

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که

 

 یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه

 

کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو

 

برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات

 

آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

 

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه

 

می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه

 

خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه

 

خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

 

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش

 

شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

 

با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا

 

حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده

 

............................................................................................

 

آری همینان بودند آمدند تا هرچند کوتاه برای مدتی

 

 شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند. آمدند

 

 و آن‌قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان

 

مرگ را به سخره گرفتند...

 


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ساعت 19:42 موضوع | لینک ثابت


هفته ی دفاع مقدس گرامی باد

 

از آن هشت سال

 

 

ما به عشق مبتلا شدیم هشت سال

 

از طلسم تن رها شدیم هشت سال

 

بعد هشت قرن انزوا در شعر

 

قهرمان قصّه ها شدیم هشت سال

 

از مسیر خاکریز تا مقرّ مرگ

 

دسته دسته جابجا شدیم هشت سال

 

قطره قطره، واحه واحه در کویر

 

رودخانه جدا شدیم هشت سال

 

هشت سال عاشقانه بود هر چه بود

 

رو گرفت، رونما شدیم هشت سال

 

مُرده بود زندگی در آرزوی ما

 

پیش مرگ زنده ها شدیم هشت سال

 

این ترانه نیست، قصّه نیست

 

ما به عشق مبتلا شدیم هشت سال.

 

                                           امید مهدی نژاد

 

 


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت


پلاک

ماجرای دفن یک جسد مجهول الهویه در کربلا

 

«ابوریاض»ازافسران ارتش عراق در زمان جنگ هشت ساله و رجال

 

سیاسی فعلی این کشور نقل می کند:

 

درجبهه های جنگ مشغول نبرد بودم که دژبانی مراخواست.فرماندهمان

 

با دیدن ٬من خبر کشته شدن پسرم را درجنگ به من داد .خیلی ناراحت

 

شدم.من برای او آرزو های زیادی داشتم و می خواستم دامادش کنم.

 

به هر حال٬ به سرد خانه رفتم و کارت و پلاک پسرم را تحویل گرفتم و

 

رفتم تا جنازه اش را ببینم . وقتی کفن را کنار زدم ٬ شدیدا یکه خوردم .

 

با تعجب توام با خوشحالی گفتم:«اشباه شده٬ اشتباه شده . این فرزند من 

 

نیست.»افسرارشدی که مامورتحویل جسد بود ٬ با بی طاقتی وعصبانیت

 

گفت:«این چه حرفیه می زنی؟کارت وپلاک قبلا حک شده و صحت اون

 

ها بررسی و تایید شده .» واقعا برایم عجیب  بود که او حاضر نمی  شد

 

حرف مرا بپذیرد یا به بررسی دوباره ماجرا دست بزند.من روی حرف

 

خودم اصرار می کردم اما ناگهان خوف و اضطرابی در دلم افتاد  که با

 

مقاومتم  مشکلی دیگر برایم ایجاد شود  .در زمان صدام  با  کوچکترین

 

سوء ظن و ابهامی ممکن  بود  جان شخص و خانواده اش بر باد برود .

 

زود سکوت اختیار کردم و ارتش مرا مجبور کرد که جسد را برای دفن

 

به سمت بغداد حرکت بدهم.

 

رسم ما شیعیان این است که جنازه را بالای ماشین گذاشته و تا قبرستان

 

شهرمان حمل می کردیم . من نیز چنین کردم اما وقتی به کربلا رسیدم ٬

 

تصمیم گرفتم  که زحمت ادامه ی راه را به خود نداده و او  را در همان

 

کربلا دفن کنم.

 

چهره ی آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظارش را می کشد٬ دلم

 

را آتش زده بود . او بدنی پر از زخم داشت اما با شکوه آرمیده بود . او

 

را درکربلا دفن کردم وبر پیکرش فاتحه ای خواندم و به دنبال سرنوشت

 

خود رفتم .

 

سال ها ازآن قضیه گذشت وخبری از فرزندم نیافتم تا این که جنگ تمام

 

شد و خبر زنده بودن او به دستم رسید .فرزندم سرانجام در میان اسرای

 

آزاد شده به عراق بازگشت.از دیدنش خوشحال شدم و شاید اولین چیزی

 

که  به او گفتم این بود که « چرا  کارت هویت و  پلاکت  را به  دیگری

 

سپردی؟»

 

وقتی او ماجرای کارت هویت و پلاکش رابرایم تعریف کرد ٬ مو بربدنم

 

راست شد.پسرم گفت:«من توسط جوانی بسیجی اسیر شدم . او بااصرار

 

از من خواست که کارت هویت و پلاکم را به او بدهم . حتی  حاضر شد

 

در قبالش به من پول بدهد . وقتی آن ها ر ا به او دادم ٬ اصرار می کرد

 

که حتما باید قلبا راضی باشم.من هم به او گفتم درصورتی راضی خواهم

 

شد که علت این کارش را بدانم . او حرف هایی به من زد که اصلا  در

 

ذهنم نمی گنجید . او با اطمینان گفت:« من دو یا سه ساعت  دیگر شهید

 

می شوم و قرار است مرا درجوار مولایم حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)

 

دفن کنند . می خواهم تا روز قیامت در حریم مولایم  بیارامم.»

 


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در یکشنبه بیستم شهریور 1390 ساعت 20:51 موضوع | لینک ثابت


عید سعید فطر مبارک

 

 

صدای پای عید می آید .

 

دل بر سر دو راهی ِ آمدن عید رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان بلا تکلیف است ...

 

نمی داند از آمدن آن شاد باشد یا از رفتن این محزون ؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست

 

چرا که پاداش ِ یک ماه عبادت و شست و شوی جان درنهر پاک رمضان است.

 

عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست .

 

عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که ازخاکستر خویش

 

دوباره متولد می شود.

 

رمضان کوره ایی است که هستی انسان رامی سوزاندوآدمی نو؛باجانی تازه ازآن سربرمیآورد .

 

عیدفطر ؛ شادی برای رفتن رمضان نیست بلکه برای آمدن روز نو،روزی نو و انسانی نواست .

 

بناست که رمضان با سحرهاوافطارهایش، با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد ..

 

اگر درعید فطر در نیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را درروح خود احساس نکنیم، عید

 

فطر ؛ عید ما نیست ..

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در دوشنبه هفتم شهریور 1390 ساعت 3:20 موضوع | لینک ثابت


شعر

دید در معرض تهدید دل و دینش را

 

رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را

 

رفت وحتی کسی ازجبهه نیاوردبه شهر

 

چفیه و قمقمه اش,کوله و پوتینش را

 

رفت و یک قاصدک سوخته تنها آورد

 

مشت خاکستری از حادثه مینش را!

 

استخوان های نحیفی که گواهی می داد

 

سن وسال کم از بیست و پایینش را

 

ماندسردرگم وحیران که بگیردخورشید

 

زیر تابوت سبک یا غم سنگینش را!؟

 

بود ناچیز تر آن که فقط جمجمه ای

 

کند  آرام  دل  مادر غمگینش  را

 

بازهم خنده به لب داشت وکدرکردوکبود

 

تلخی غربت اگر چهره ی شیرینش را

 

شب آخر پس از اتمام مناجات انگار

 

گفته بود از همه مشتاق تر آمینش را

 

ماجرای تو خدا خواست کند تازه عزیز!

 

قصه ی یوسف و پیراهن خونینش را

 

کفن پاک تو سجاده , پلاکت تسبیح

 

ابتدا بوسه صواب است کدامینش را؟


 

نوشته شده توسط فاطمه سلیمانی نسب در چهارشنبه یکم تیر 1390 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت